حوالی
حوالی سی تا چهل سالگیفهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود! حالا میفهممچیزی بالاتر از سلامتیچیزی بهتر از لحظه ی حالبااهمیت تر از شادیباارزش تر از تخیلو در صدر ِ همهنفسهایی که نفهمیده دَم و بازدَم میشدند!حالا میفهمماسترستشویشدلهرهترس ِآزمونترس ِنتیجهترس ِکنکوراضطراب ِسربازیترس از آیندهوحشت از عقب ماندندلهره تنهاییتردیدهای ِمستاصل کنندهنگرانی از غربتوحشت از غریبیغصههای ِعصر ِجمعهاول ِ مهر۱۴ فروردینبیکاریهرگز نه ماندگار بودندنه ارزش ِلحظههای ِ هَدَررفتهاَم را داشتند. حالا میفهممیک کبد ِسالم چندبرابر ِلیسانسم ارزشمنداست.کلیههایم از تمامی ِکارهایمدیسک کمرم ازمتراژ ِخانهتراکم ِاستخوانم ازغروبهای ِجمعهروحم از تمام ِنگرانیهایمزمانم ازهمهی ناشناختههای ِآیندههای ِنیامده اَمشادیم ازتمام ِلحظههای ِعبوسمامیدم ازهمهی یاسهایم باارزشتر بودند. حالا میفهممچقدر موهایم قیمتی بودندوچقدر یک ثانیه بیشترکنار ِفرزندم زنده بمانمارزش ِتمام ِشغلهای ِدنیا را دارد.
نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۶/۳۰ساعت 23:1 توسط مژگان |
برچسب:
نویسنده: طاها کاظمی
تاريخ: دوشنبه
2 بهمن
1396 ساعت: 23:09